نمی دونم شايِِد گاهی وقتها شما هم مثل من شديد من امروز حوصله هيچ چيز رونداشتم يا به قول بعضی ها که ميگن از دنده چپ امروز بلند شديها نمی دونم برای چی حوصله نداشتم وندارم ولی اميدوارم که تا لحضه های ديگه خوب بشم چون امروز با هرکی که صحبت می کردم ازش زده می شدم ومی خواستم که باهاش ديگه اصلا حرف نزنم چون اگه حرف می زدم آخرش دعوامون مِی شد. برای خودم رفتم نشست يه جای تا موسيقی ملايم گوش کنم شايد که اين مرض خوب بشه من برای همه آرزو می کنم که هيچ وقت اين طوری نشند.
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 3:0  توسط شروین رفیع زاده
|
من گاهی اوقات که شعرهای شری راجنیش را می خونم یه حس خوبی به من دست می ده وامروزکه داشتم شعرهاش رو می خوندم با خودم گفتم که یکی از شعرهاش رو در وبلاگم بنویسم تا بقیه هم این شعر رو بخونند شاید اونها هم مثل من از خوندنش لذت ببرند.
قصد من تنها آن است که تو را باز به خود برگردانم.
تو دزدیده شده ای!
بر توحجابی افکنده اند و به هر طریق ممکن شرطی ات کرده اند.
تمام درهای منتهی به خودت را بسته اند.
تمامی کار من آن است که در تو درها و پنجره ها بگشایم.
و اگر بتوانم تمامی دیوارها را فروبریزیم ودر زیر آسمان رهایت کنم.
آن گاه در خواهی یافت که مذهب چیست.
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 1:0  توسط شروین رفیع زاده
|
