تبليغاتX
قصه من

دست نوشته های خودم





فصل3

وقتي باران اين لطيف ترين جلوه گاه طبيعت مي بارد، دوست دارم در ايوان خانه ام بايستم و خيره به جايي دور كمي گريه كنم. بلكه باران غم و غصه هايم را بشويد. باران رو دوست دارم. بوي نم، بوي خاك.... باران رو دوست دارم چون می‌شود چتر را با دوستی شریک شد. ببين! انگار بارون هم كمي دلگير است. انگار از چيزي مي گريزد. می هراسد . شاید از ابرهای دلگیر و غمگین. به صدايش گوش كن نغمه ها دارد با خود. فرياد ها مي كشد از درد. از غم. ولي نگاه كن... خود غمگين است ولي پر از احساس كرده گل هاي باغچه را. ببين چه زيبا شاخه هاي شب بو را دسته كرده.

مصطفی | لينک ثابت | موضوع: |

فصل 2

زندگي من مثل يك شمع زره زره آب مي شود و تو بي خبر از همه چيز مرا تنها گذاشتي. اي كاش همينجا، تنهاي تنها آخرين نفسهايم را مي كشيدم. ولي افسوس  مرگ نيز از من متنفر است و محكومم به زندگي . اگر می مردم فقط می پوسیدم ولی حالا برای همیشه همچو شمعی خواهم سوخت. وقتي به آينه زل مي زنم، تصویری که در آن می بينم، بيگانه است. ديگر براي خود نيز بيگانه بودم. هر روز سادلوحانه منتظر فردایی از جنس زیبا و دوستی داشتنی هستم. براي من ديگر فردایی وجود ندارد. اگر هم فردایی باشد اي كاش از جنس امروز نباشد. اين را خوب مي دانم خداوند وعده نکرده است که آسمان پیوسته آبی و آفتابی باشد، ولي تا به كي تازيانه هاي طوفان را تحمل كنم.  بالاخره اين طوفان غم مرا از پاي در خواهد آورد...
مصطفی | لينک ثابت | موضوع: |

فصل 1

کاش آن زمان که عشق در خانه قلب هامان رخنه می کرد اول اجازه می گرفت! .کاش آن زمان که قلب تندتر می تپید اول از عقل فرمان می گرفت. کاش آن زمان که نفرت به بارگاه قلبت هجوم می آورد از اشک من شرم داشت. کاش آن زمان که می رفتی خاطره ی نگاه پر تمنایت را با خود می بردی. کاش لحظه ای جای من بودی تا تلخی عشق و تنهایی را حس کنی. حالادیگرمدتی ست که صبح ها به شوق دیدن تو از خواب برنمی خیزم. چون می دانم تو رفته ای و این تنها چیزی است که از نبود تو فهمیده ام. توهم بجز اندکی بهانة ساده دلیلی برای رفتنت نیاوردی. چه زود فراموش کردی آن همه خاطره و قول وقرار را!! من هنوز نیمیدانم چرا؟

مصطفی | لينک ثابت | موضوع: |

مقدمه

درست زمانی چشماتو باز میکنی و دورو برتو می بینی که یهو متوجه می شی خیلیییی  عقبی... از دوستات آشناهات.... هی فکر میکنی و با خودت میگی: آخه چیزی تو این دنیا هست که بخاطرش امید داشته باشم. هیچ چیز!!!!!  عجیبه؟!! نه؟؟!!!!!!

من الان دقیقا تو ۱همچین حسی هستم.   همه از مرگ می ترسن و من از این جان سمجم. شاید با خودتون بگین بابا اینم قات زده ولش کن بابا....

ولی اگه شمام داستان زندگی منو بشنوین متوجه میشین که چی کشیدم و می کشم....

می دونم همتون واسه خودتون ۱۰۰۰تا مشکل دارین ولی اگه اینارو بخونین متوجه می شین که مشکلات شما در برابر این مشکلات چیزی نیست....

البته نا شکری نمی کنم. همین که تنم سالمه و واسه رفع نیازهای اولیم به کسی احتیاج ندارم خدا رو روزی ۱۰۰۰بار شکر میکنم.

بخدا اگه تنم نمی لرزید تاحالا خودم این جونو گرفته بودم... ولی می ترسم. نه از اینکه بمیرم. از عاقبتش!!!!!

نمی خوام سرتونو زیاد به درد بیارم... واسه همین پستامو زیاد بلند نمی نویسم....

قربون همتون.....

مصطفی | لينک ثابت | موضوع: |

سلام سلام سلام...

سلام دوستان.... شاید بعضی از شماها منو بشناسین. وبلاگ قبلیم با روزی بیش از ۱۵۰۰بازدید اول فیلتر شد و بعد مسدود. وبلاگی بود که کاملا مسالمت آمیز بین دو گروه در زمان اتخابات بحث می شد. اصلا به هیییچ شخصیتی توهین نشد. و تنها به دلیل اینکه اسمش کلمه سبز بود مسدود شد. اینم آدرسش بود....... ( www.kalemehsabz.blogfa.com)

خوووب حالا دیگه گذشته ها گذشته.... این دفعه این وبلاگو را اندازی کردم تا بتونم دست نوشته های خودم رو در اختیار شما دوستان عزیز قرار بدم. امیدوارم خوشتون بیاد.....

مصطفی | لينک ثابت | موضوع: |